دو تا برای هم


آموزش زبان انگلیسی در خواب آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
مشاهده شبکه های دنیا
بدون نیاز به هزینه‌های اضافی فقط با این نرم‌افزار  تمام شبکه ها را ببینید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای


هفته قبل مامان اینا رفته بودن تولد نشد بریم خونه شون.. به جاش یکشنبه صبح تنهایی رفتم پیش مامان.. تا ظهر با هم بودیم بعد رفتیم خونه دوست مامان.. از حیاطشون هم واسه علی ازین فلفل رنگی ریزا چیدم که خشک کنم.. یه شیشه هم ترشیش رو آماده بهم داد دوست مامان.. یعنی همه پستا فلفلیه ها ... ولی اون فلفل رنگی اولیارو یه کمشو پودر کردیم یه عطری داره واسه همین ترغیب شدم.. تازه یه گلدونم برداشتم که توش تخم فلفل بکارم اگه در بیاد...
ازون جا هم رفتیم تره بار یه کم خرید واسه من.. ترشی لبو و کلم بنفش هم مامان آماده کرد برام.. به اضافه کرفس.. و از این کارای زنونه :) ... عصری هم علی جونم اومد آخر شب برگشتیم...
سه شنبه هم که کلاس رانندگی.. قرار بود امروز برم امتحان که افسر نمیاد واسه تعطیلی.. باز موند واسه شنبه.. این قصه سر دراز دارد...


اون هفته که خونه مامان علی بودیم باباش بهمون یه ماکت از یه کشتی واقعی داد که خیلی جالبه.. کار دسته با ریزه کاری های عجیب... ایناهاش
و این... اگه گفتین چیه؟ هرکی تونست بگه جایزه داره.. جایزه ش هم اینه که معلوم میشه باهوشه

 راستی از قهوه.تلخ هنوز پولی نیومده به حسابما...



دوشنبه صبح رفتم امتحان.. اول آیین نامه بعدم شهر.. شهرو رد شدم با اجازه تون  ... یعنی از حدود سی چهل نفر فقط 3 نفر قبول شدن.. تا دو سه روز خیلی اعصابم خرد بود.. نه از ردی چون می دیدم همه رو داره رد می کنه.. از نامردیهاشون.. بی برنامگی و اینکه به فکر مردم نیستن..بگذریم..

تو این هفته یه روزشو رفتیم خونه مامان علی.. به مناسبت سالگرد واسمون یه ست رو تختی گرفته بود.. خیلی نازه... یه طرفش هم شکلاتیه.. برای عید هم یه نیم سکه.. شرمنده شدیم..
چهارشنبه هم صبح تنهایی رفتم تجریش اول یه چند تا عکسای کربلای مامان علی رو دادم چاپ کردن.. بعدم بعد 5 سال طلسم شکست یه کیف پول خریدم.. اگه روم می شد عکس کیف پول قبلیمو براتون می ذاشتم بس که دیگه زوار همه جاش در رفته.. ولی خوب خیلی دوسش داشتم آخه دلم نمی یومد عوضش کنم.. یه کم فلفل قرمز برای نخ کردن و خشک کردن و پودر کردن ... و خریدای دیگه..
وقتی ساعت 2 شب یکی هی نق بزنه بگه نگییییی گشنمه مجبور می شید فرداش که می رید خرید یه سرم به شیرین عسل بزنید.. وقتی هم که میارید خونه و می ذارید رو اپن.. از خوشحالی کله شو تا ته می کنه تو نایلون درشم می بنده و همون تو می گه وایییییییییی نگییی.. خستگیتون در می ره ..

شبش هم که شب عید بود رفتیم یه کم خیابون گردی و ... رفتیم شهر کتاب یه کم گشتیم نفری یه کتاب برداشتیم.. بعدم رفتیم سینما. آزادی سانس 10 فیلم لطفا.مزاحم.نشوید.. یعنی حتی فکر دیدنشم نکنید.. یا همون سی دیش اومد بگیرید ببینید.. ولو بودیم رو صندلی که چراغا روشن شد.. فهمیدیم باید تشریفمونو ببریم فیلم تموم شده...

مام خودمونو قاطی سیدا کردیم.. و عیدی من برای علی یه کتاب علی هم برای من یه شاخه گل گرفت..

و آخر شب ماییم که مثل همون خانواده فرهنگی همیشگی با کتابامون می ریم تو تخت... مال من تموم شد.. اولین و آخرین کتابی که دو بار خوندمش... کلمه به کلمه.. خط به خط... عاشقشم.. نخوندین؟ قضیه همون نصف عمر و این حرفا...


یه نگاه به تیکر اون پایین بندازین.. دیدین؟

خوب جمعه اولین سالگرد ازدواجمون بود.. نشسته بودیم هی فکر می کردیم آخه این یه سال چه جوری گذشت.. یعنی یه سال پیش بود پامونو گذاشتیم تو این خونه بعد سه سال آشنایی؟ یه ساله ما تخت مشترک داریم؟ یه ساله این وسیله ها رو داریم؟ یه سال از عمرمون تو این خونه گذشت؟

علی می گه آخه اینجوری که حال نمیده بخواد زود بگذره... بعد صداشو بچه گونه می کنه مثل همیشه میگه نوموخوام... هر ساعت جمعه رو می گفتیم پارسال این موقع این کارو می کردیم.. اینجا بودیم..

جمعه بعداز ظهر بدون برنامه زدیم بیرون.. به هزار زور جای پارک پیدا کردیم رفتیم فرهنگ که سانساش پر بود.. زنگ زدیم آستارا.. برای سانس ساعت 7 رفتیم سن.پطرزبورگ رو دیدیم... هر دو خیلی خوشمون اومد و بلند بلند خندیدیم..

بعد رفتیم سمت نو.بنیاد.. رستورانی که این همه وقت رفته بودیم اسمشو نگاه نمی کردیم.. قاراشی. همایون... مثل همیشه شلوغ.. نشستیم شام رو خوردیم و یواشکی زیر زیری از هم عکس انداختیم.. 2 ..1 .. از دولت تا خونه دنبال شیرینی فروشی... همه جا بسته بود تا اینکه خدا خواست و سر شریعتی یه بازشو پیدا کردیم که در شرف تعطیلی بود.. یه کیک با یه شمع یک.. به نشونه جشن پایان یه سال قشنگ و متفاوت تو زندگیمون... که مثل برق گذشته..

با چشم بسته من از دم در حیاط آورد بالا و فرستاد تو اتاق.. گفت هدیه تو بیار تا من اینجارو آماده کنم.. رفتم سمت میز هدیه یی روش نبود.. کیک بود و شمع یک سالگی.. من هدیه هاشو دادم.. یه پلیور.. و یه قاب عکس با میکس دو تا عکس متناسب با موضوع قاب.. فهمیدین که؟ .. اونی که بغل عکساست هم که معرف حضورتون هستن.. پوست قهوه ای..  

  

درست تو روزایی که فک می کنی حواسش خیلی بهت نیست... کاری می کنه که از خوشحالی و هیجان گریه ت در بیاد.. اونم تو شب اولین سالگرد ازدواج...
اون هفته که رفته بودم قائم براش این پلیور رو بگیرم تو یه مغازه که همیشه وایمیستم نگاش می کنم یه قاب چوبی دیده بودم با سه تا بچه فیل ناز و قلمبه روش.. کار دست.. رفتم قیمت کردم دیدم الان موقعیت یه همچین خرجی نیست... اومدم خونه برای علی تعریف کردم که چقدر ناز بودن و .. و.. احتمالا اونقدر با هیجان و آب و تاب ازش تعریف کردم که گفته باید همینو بگیرم براش..
گفت پنج شنبه شب دم تعطیلی قائم و در حالیکه دو تا بیشتر آقاهه از این نمونه نداشته با چه سختی رفته اینو گرفته..
خلاصه اینکه شب اولین سالگرد ازدواج خدا بهمون سه قلو داد

ادامه مطلب ...


یه روز دیگه مونده تموم شه.. از این کلاس رانندگی خسته شدم... دیگه بیشتر می ریم می چرخیم و حرف می زنیم.. خوب با ماشین خودمونم می تونیم بریم بچرخیم پولم نمیدیم حالم می کنیم

البته اصل کار که امتحانه.. یه دورم واسه اون باید استرس بکشیم...


از کارم بگم که یعنی قسمت نیست برم سرکار فعلاً انگار.. اون شرکته که وارد کننده چوب بود رسماً منشی می خواست که اومدم پشتمم نگاه نکردم.. از بقیه جاهام که فعلاً خبری نیست..

دلم می خواست می رفتم مهد, پیش دبستانی کار کنم یا کلاس اول اینا درس بدم... هم علی مخالفه هم اینکه انگار شرایطش الکی نیست به رشته اینام مربوطه.. کسی چیزی می دونه؟


بفرمایید سوغاتی های کربلا:

ادامه مطلب ...



یادتونه گفتم خونه رو تمیز نکردم.. خوب کردم... از ته ته ته.. اونقدر که همه جام درد گرفته.. تموم مبل و میز و صندلیا رو تنهایی جابجا کردم.. تمام سوراخ سنبه ها رو تمیز کردم و خونه حسابی تمیز شد ..

همه مراحل تمیز کردن به کنار.. دیدن سوسک مرده روی دنباله پرده، دیدن تلاش مورچه ها برای بردن یه حشره مرده به لونشون، آویزون بودن یه عنکبوت گنده از سقف با تاراش و از همه جالب تر دیدن یه چیز پنبه ای شکل گوشه دکور میز توالت که توش یه چیز داره هی تکون میخوره بلکه پیله ش پاره شه بیاد بیرون یه طرف! خوب اینم از دسته گلای باغ پشتی...


پنج شنبه خونه مامان من بودیم... دختر عمه هم بود با دو تا بچه هاش... پسر دو سال و نیمش به طور عجیبی عاشق منه و یه ریز صدام می کنه و عین چسب بهم می چسبه... ماچ که دیگه... اووووه.. کاراشو به من می گه و با من بازی می کنه... اون وقت شاید دو سه ماه یه بارم منو نبینه ها... تازه شم داشت شیطونی می کرد خواهرش گفت استغفراله.. اونم جواب داد از سقف برو بالا ..

جمعه هم خونه مامان علی... با کلی شرمندگی خوردنی و بهداشتی برگشتیم...


از امروز 4 جلسه اضافه رانندگی شروع شد...

کلی عکس می خواستم بذارما... اما این پرشین.گیگ حالش بده..


<<    2      3      4      5      6      7      8      9      10      11    >>