دو تا برای هم


پودر سفید کننده دندان پودر سفید کننده دندان
قویترین سفید کننده گیاهی در 5 دقیقه
رفع زردی،جرم و تقویت مینای دندان
مشاهده شبکه های دنیا
بدون نیاز به هزینه‌های اضافی فقط با این نرم‌افزار  تمام شبکه ها را ببینید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای


از اول هفته بیشتر خونه ایم و حتی یه بارم خونه رو تمیز نکردم.. با اینکه بی کارم حوصله م نمی گیره ... مامان علی یکشنبه صبح زود رسید.. اینقدر تو اخبار انفجار و کشته های عر.اق رو می گفت که ما با اینکه هرشب باهاش حرف می زدیم اما همش نگران و مضطرب بودیم... خود مامان علی هم می گفت با اینکه هتل کامل محافظ داشته و نمی ذاشتن اینا زیاد چیزی بفهمن.. اما صدای انفجار و دود رو کاملا متوجه میشدن و بهشون موقع بیرون رفتن می گفتن اشهدتونو بخونین... خیلی دل می خواد این روزا کربلا رفتن.. دیشب رفتیم دیدنش و یه گل خوشگل گرفتیم براش... اینقدر غذای اونجارو هم نخورده بود ضعیف شده بود... میگفت همه مردم عراق گشنه ن.. راه میری تو خیابون ازت غذا میخوان.. یه کم از خیابونام عکس انداخته بود که افتضاح... بین اشغالا زندگی می کنن مردم بدبختش... تا ساعت ۱۱ اونجا بودیم... سوغاتی هامونم داد که بعدا عکسشو می ذارم...

دیروز صبح هم با مامان دو تایی رفتیم بازار... خیلییییی کیف داد.. من از اینجا رفتم مامانم از خونه.. میدون امام.خمینی قرار گذاشتیم تا ساعت 3 اینام چرخیدیم.. فقط حیف مامان روزه بود نتونستیم اونجا ناهار بخوریم... منم خریدامو کردم و یه کم خاطرات جهاز خریدن برامون تازه شد... برگشتنه هم واسه ناهار کباب گرفتم از نزدیک خونه آوردم با علی جونم خوردیم و نشستیم چیزایی که خریده بودمو نگاه کردیم.. نزدیک نیم کیلو پاستیل ازین ببتوها براش گرفتم که آقاهه دستکش بهم داد خودم از هرکدوم می خواستم بر میداشتم که یعنی علی رفت فضا.. عاشق پاستیله.. یه کم نشستیم پاستیل خوردیم به این ترتیب که یدونه ورمیداشت نصف میکرد نصفشو میداد من نصفشم خودش که دیرتر تموم شه.. خدا نکرده نه اینکه ندید بدید باشیما نههههه اصلا :) ...

دیشب سالگرد قمری ازدواج مون بود...


چند تا از خریدای بازار این توئه...

ادامه مطلب ...


چهارشنبه رفتم محل کار قبلیم واسه تسویه... مدیرمون گفت اون انتشاراته یه جورای عجیبی گفته فعلا کارای سایتشون به اون حدی که نیاز به نیرو داشته باشن نرسیده..واسه همین کار منم رفت رو هوا.. خدا میدونه حالا بهونه ش چی بود این که قبل این اینقدر مصر بود من برم... البته یه بانک اطلاعاتی ما داشتیم واسه مشترکامون اونو خواسته و گفته اگه به ما این فایل رو بدین ما به ایشون نیاز داریم و این حرفا.. ولی خوب این فایل نتیجه سالها کار کردن انتشاراته ما بوده و هزینه داشته.. تا چه شود..

سه جا دیگه واسه کار بهم گفتن دو تاش انتشاراته که یکیشو بخاطر محیطش گفتم نه یکیشم قراره بزنگن برم حرف بزنیم... یکی هم وارد کننده چوبه که شدید گیر داده برم... برادر مدیر سابقمه.. اما من دوست داشتم تو همون محیط نشر باشم... شنبه به اصرار اونا قرار شد برم صحبت کنم.. خلاصه اینکه گیج شدم خودم اصلا چی به چیه..

همون روز که کلی گیج اینا بودم بارونم میومد که خیلی کیف داد... رفتم بانک چکای تسویه رو ریختم به حسابم... کلی هم پباده روی کردم تو بارون که سرم هوا بخوره و یه کم فکرام یادم بره... تو راه هم واسه مامان توتال.کور که چند وقت بود می خواست بگیره گرفتم و با پیک فرستادم براش خودمم اومدم خونه...

شب هم واسه بابا اینای علی قیمه بادمجون درست کردم بردیم براشون چون مامانش نیست... واسه فرداشم که می خواستم برم خونه مامان براشون پودینگ. شکلاتی درست کردم واسه اولین بار که هم خیلی راحت بود هم خیلی خوشمزه شد ...

صبح پنج شنبه هم رفتم خونه مامان سه تایی با خواهر قوله و مامان بودیم... عصری هم دو تا از دوستای مامان اومدن خونه شون بعد هم چهارتایی رفتیم واسه من مرغ گرفتیم.. خیلی خنده دار بود من جزقله مثل زن خونه دارا که البته هستم با این سه تا آدم بزرگ رفته بودیم خرید... احساس بزرگی می کردم... شب هم خواهر بزرگه با خانواده خاله اومدن خونه مامان... شب خوبی بود... ساعت یک هم برگشتیم خونه...

الانم مرغارو شستم گذاشتم آبش بره تا برم بسته بندی کنم...




همین الان از کلاس تست رانندگی برگشتم و بیشتر از اونی که فک میکردم خرابکاری کردم.. آقاهه هم نامردی نکرد و تا می تونست سخت گرفت ... هرچند پیاده که شدیم علی با کلی ذوق گفت رانندگیت یکه... اما خوب مطمئنا اصلا اینطور نیست و فقط چون منو پشت فرمون ندیده بود به نظرش خیلی خوب اومد... 4 جلسه اضافه هم چون ساعت خالی نداشتن افتاد از 22 آبان.. قرار شد تو این ده روزم علی جونم باهام تمرین کنه...

دیشب هم رفتیم تجریش چرخیدیم و خریدامون شد شامل دو تا لیوان, خوراکی های همیشگی شیرین عسل.. گوجه و جعفری با یه کباب ترکی گنده برای علی.. از آقاهه وایستادم کلی راجع به درست کردن کباب ترکی سوال کردم.. اون بیچارم با حوصله خوب جوابمو دادو ساندویچ علی رو سفارشی آماده کرد

یه کم هم تو قائم چرخیدیم ببینیم لباس اینا چی اومده... تا دلت بخواد بوت اندازه قد من.. بابا چه خبره... سرش می رسید به حلق آدم بس که دراز بود.. خلاصه که ما یه بوت خوشگل و متناسب ندیدیم... پالتو اینام که درست حسابی نیومده.. اما پلیورای مردونه ی خوشگلی داشت.. هرچند که ما اصلا پولی نداشتیم که بخوایم خرید کنیم... اما نگاه کردن که مجانیه



امروز روز هشتم کلاس رانندگی بود.. دیگه فقط میریم تمرین.. اولاش یه کم ترسیده بودم و حتی روز دوم یه لحظه از ذهنم گذشت قیدشو بزنم... اما خدا کمک کرد هی بهتر شد و الان دیگه مشکلی ندارم... فقط این آموزشگاهه یه حالتیه که به همه علاوه بر اون ده جلسه از 3 تا 10 جلسه کلاس اضافه میدن قبل امتحان شهر... نمی دونم نرمالش همینجوریه یا نه ... شماها که گواهینامه گرفتین گفته بودن باید کلاس اضافه حتما بگیرین؟ به هرحال به من 4 جلسه اضافه داد مربی... پس فردام امتحان تست اولیه ست..


واسه کار هم رفتم همون انتشاراته صحبت کردم اول ماه... کارشون آپلود و فروش و کلاً کارای سایت شونه... فقط ظاهراً آقاهه می خواد حقوق خیلی کم بده... اینقدر هی گفت حقوق ما کمه اینجوریه اونجوریه که من مبلغ پیشنهادی رو که خیلی اصرار داشت رقم بگم یه چیزی معادل دو سوم حقوق قبلم گفتم... البته با مشورت مدیر قبلیمون... ولی باز انگار براشون زیاد بوده.. کمتر از این هم اصلا واسه من نمی صرفه.. فعلا ً که زنگ نزدن... تا چی پیش بیاد...


بابای علی که هفته پیش رفته بود سفر برامون سوغاتی آورد... یکی یدونه شال, یه پیرهن و یه عینک برای من.. یه تی شرت هم برای علی... مامان علی هم جمعه خیلی خیلی یه دفعه ای رفت کربلا...



شمال خیلی خوبی بود... یعنی اگه منو علی سر یه چیز بیخود اونجوری قهر و دعوا نمی کردیم بیشتر خوش می گذشت... از همدیگه بدون آشتی جدا شدیم... اون شب علی با دوستاش رفتن شمال منم بی خوابی زد به سرم تا 7 صبح تو نت چرخیدم بعدم که خوابیدم 12 ظهر پا شدم رفتم خونه مامان... تا 4 صبح که قرار بود راه بیوفتیم نخوابیدم.. یعنی خوابم نبرد.. از ناراحتی ای که پیش اومده بود و با قهر رفتنامون..

حدود 25 نفر بودیم... دم بوستان پونک قرار داشتیم... حدود ساعت 7 نزدیکای امامزاده. هاشم صبحونه خوردیم... یه صبحونه خیلی حسابی...

ساعت 10 رسیدیم دم ساحل... و من مثل ندید بدیدا یه عالمه صدفه گوش ماهیه چیه ازونا جمع کردم .. بعدم رفتیم آبشار آب پری اگه اشتباه نکنم.. چون هیچ آبی ازش سرازیر نبود و یه جورایی فقط نم داشت! ازش رفتیم بالا با هزار مکافات... اما خیلی خوب بود... درسته بعدش همه دست و پا درد گرفتن و می لنگیدن اما خوش گذشت..

بعد هم جنگل... دیگه پسرا فوتبال بازی کردن مام می گشتیم... ناهار جوجه... بعدم تخمه و قلیون و میوه... دوباره برگشتیم سمت دریا تا ساعت 6 که راه افتادیم.. منی که دلم این همه شمال می خواست یه کم عطشم خوابید... تو اتوبوس رفتنه فقط 4 نفر می رقصیدن... برگشتنه شاید فقط 4 نفر نمی رقصیدن :)) ... که البته من و خواهرقوله جزء شون بودیم.. همون تو اتوبوس فوتبال هم بازی کردن... دیگه فقط سقف اتوبوسو نیاوردن پایین.. اما خیلی خیلی بچه های خوبی بودن.. شام هم تو همون اتوبوس ساندویچ کالباس و حدود ساعت 12 تهران بودیم.. شب هم علی اومد دنبالم و اومدیم خونه ...

بازم حرف و اتفاق هست که مونده... کار و رانندگی و ...


یه چند تا از عکسای شمال... 



ادامه مطلب ...
<<    2      3      4      5      6      7      8      9      10      11    >>