برف خوشگلی گرفته.. علی داره پای پیسی کار می کنه و منم که اینجام.. سوهان ناخنم گم شده و من دارم با دندونهام کارشو انجام میدم.. اومدم بنویسم اما بیشتر دارم به دستام نگا میکنم که انگار از تو یخ درآوردنش بس که کج و کوله و بیروحه.. با ناخونهای کوتاه بلند..
بیستوهشت آبان دومین سالگرد ازدواجمون بود و ما با بیستوهفت تومن پولی که تا آخر ماه برامون مونده بود راه افتادیم سمت لواسون.. نمیتونستیم بریم رستوران مسلماً.. واسه همین رفتیم کی وان که فکر میکردیم گرون باشه و نبود پیتزای خوشمزه خوردیم.. تازه با سالاد و دلستر.. این که چیزی نیست.. بعدم رفتیم بستنی انتخابی با شیش تا طعم خوردیم و البته من هی طعمامو عوض میکردم ولی آقاهه با صبر و حوصله برخورد میکرد.. با یه عالمه خامه و شکلات روش.. لرزیدیمو خوردیم و اومدیم خونه روی شکممون جای پنیر پیتزا و خامه و شکلات رو نشون هم میدادیم.. حالا به جای اون پولای بیریختِ تو جیبمون، چیزای خوشمزه تو دلمون داشتیم و این خیلی خوب بود... بعدم یه خواب آروم...
دیگه بخوام بگم سهشنبه هم با سه تا از دوستا و خواهرقوله رفتیم بیرون شام برگرزغالی و چیزی که اونا بهش میگن دوردور و طبیعتاً برای من متاهل زیاد مناسب نبود.. کلی خندیدیم و چرخیدیم و خوش گذشت... درحالیکه شوخی میکردن که تو ازدواج کردی الان غصه میخوری که نمیتونی شیطنت کنی، اما من با سهم علی شامل یه پیتزا و یه همبرگر و نصف سالاد خودم و دلتنگی برگشتم تو لونهی خودم و اصلاً غصه نخوردم که هیچ...
وقت فیلم دیدنه.. میگه" نگی قهوه درست کن.. بعدم نسکافه بده.. بعدش چایی میدی؟" به نظرتون حالش خوبه؟ من برم.. فعلاً
  







