سال ۸۵ درست همین روز درست همین ساعتا برای اولین بار اومدی کتابفروشی.. از اون روز چیز زیادی یادم نیست اما تو خوب یادته و حرص میخوری که من یادم نیست.. چون من اصلا حواسم به تو نبود و انگار تو همه حواست به من بوده.. دیگه اینجوریا شده بود که روزای زوج نزدیکای ظهر سر و کلهتون پیدا میشد.. تو و دوستت.. بعد از کلاسا سر از کتابفروشی درمیاوردین.. روزای اول هی من اخم و تخم میکردم.. میگفتم نه نه نه... تازه دو ماه از کار کردنم تو اون انتشارات میگذشت و به نظرم خیلی ضایع بود بخوام حتی باهات خوب برخورد کنم.. گذشته از همه اینا اون موقع اصلا ازت خوشم نیومد... مث بچهها میرفتم به دو تا از همکارام که مرد بودن میگفتم این دو تا پسرا اومدن بیاین پیش من که تنها نباشم.. گذشت و گذشت.. اینقدر اومدی.. اینقدر زنگ زدی.. اینقدر کتابامونو خریدی و خریدی..............
به خودم اومدم دیدم دیگه منم که میخوامت.. دلم رفت پی پاکیت.. خوبیت.. مهربونیت..
به مامان از همون روز اول گفته بودمت و خیالم راحت بود...
بار اول پارک لاله.. اولین بار همونجا دستمو گرفتی و یخ کردم.. روزای خوشمون شروع شد.. رسید به روزای سخت.. گذشت و گذشت.. به خودم اومدم دیدم تو خونه مشترکمونیم و داری کمک میکنی سنجاقای موهامو دربیارم..بعد اون تو شدی مرد من و مرد خونه.. منم شدم زن تو و زن خونه.. با همه خوشی و تلخیهایی که داشتیم.. با همه قهرها و آشتیها... حالا هنوزم هر روز خدارو شکر میکنم که تو رو فرستاد اونجا واسه کتاب خریدن... کتابایی که هرجای دیگه هم میتونستی بخریشون..
تا آخر عمر پابهپات دیوونه میشم.. ادا درمیارم.. میگم میخندم.. چشماتو از پشت میگیرمو تاب میخورم.. رو پات میشینم و میگیرمت تو بغلم.. هزارتا ماچت میکنم... هر روز یه اسم برای بچمون انتخاب میکنم... ادامو درمیاری و میخندم.. اداتو در میارم و میخندی.. باهم شعر میخونیم و میرقصیم.. این روزا تا هستی و هستم مال ماست.. علی خودم....
چشمانی که صاف... چشمانی که به دیدن تو عادت دارند... و لبهایم با عطر دهان تو خو گرفتهاند... و دستهایت ترانه ماندن را چه زیبا زمزمه میکنند... من برای تو آفریده شدهام... و چشمانت که در عمق وجودم رخنه کردهاند... چقدر با تو بودن را دوست دارم... چقدر به اقتضای زمانهات عادت کردهام... و چه در دوریت غریبی میکنم... میدانم... بی لگام گشتهام، بی افسار، بی محافظ، بی کس... چرا که در تمام لحظههای غربتم تو را خواستهام... مرا بدان سان که خواهی بخواه... و بدان سان که بینی بخواه... چرا که من برای تو آفریده شدهام...
  







