دو تا برای هم


ماسک کوچک کننده بینی ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
تکنیکهای تست‌زنی در کنکور
آموزش ویدیوئی کشف گزینه صحیح
(مهندسی معکوس)
X
تبلیغات در بلاگ اسکای


سال ۸۵ درست همین روز درست همین ساعتا برای اولین بار اومدی کتابفروشی.. از اون روز چیز زیادی یادم نیست اما تو خوب یادته و حرص می‌خوری که من یادم نیست.. چون من اصلا حواسم به تو نبود و انگار تو همه حواست به من بوده.. دیگه اینجوریا شده بود که روزای زوج نزدیکای ظهر سر و کله‌تون پیدا می‌شد.. تو و دوستت.. بعد از کلاسا سر از کتابفروشی درمیاوردین.. روزای اول هی من اخم و تخم می‌‌کردم.. می‌گفتم نه نه نه... تازه دو ماه از کار کردنم تو اون انتشارات می‌گذشت و به نظرم خیلی ضایع بود بخوام حتی باهات خوب برخورد کنم.. گذشته از همه اینا اون موقع اصلا ازت خوشم نیومد... مث بچه‌ها می‌رفتم به دو تا از همکارام که مرد بودن می‌گفتم این دو تا پسرا اومدن بیاین پیش من که تنها نباشم.. گذشت و گذشت.. اینقدر اومدی.. اینقدر زنگ زدی.. اینقدر کتابامونو خریدی و خریدی..............

به خودم اومدم دیدم دیگه منم که می‌خوامت.. دلم رفت پی پاکیت.. خوبیت.. مهربونیت..

به مامان از همون روز اول گفته بودمت و خیالم راحت بود...

بار اول پارک لاله.. اولین بار همونجا دستمو گرفتی و یخ کردم.. روزای خوشمون شروع شد.. رسید به روزای سخت.. گذشت و گذشت.. به خودم اومدم دیدم تو خونه مشترکمونیم و داری کمک می‌کنی سنجاقای موهامو دربیارم..بعد اون تو شدی مرد من و مرد خونه.. منم شدم زن تو و زن خونه.. با همه خوشی و تلخی‌هایی که داشتیم.. با همه قهرها و آشتی‌ها... حالا هنوزم هر روز خدارو شکر می‌کنم که تو رو فرستاد اونجا واسه کتاب خریدن... کتابایی که هرجای دیگه هم می‌تونستی بخریشون..

تا آخر عمر پابه‌پات دیوونه می‌شم.. ادا درمیارم.. می‌گم می‌خندم.. چشماتو از پشت می‌گیرمو تاب می‌خورم.. رو پات می‌شینم و می‌گیرمت تو بغلم.. هزارتا ماچت می‌کنم... هر روز یه اسم برای بچمون انتخاب می‌کنم... ادامو درمیاری و می‌خندم.. اداتو در میارم و می‌خندی.. باهم شعر می‌خونیم و می‌رقصیم.. این روزا تا هستی و هستم مال ماست.. علی خودم....


چشمانی که صاف... چشمانی که به دیدن تو عادت دارند... و لبهایم با عطر دهان تو خو گرفته‌‌اند... و دستهایت ترانه ماندن را چه زیبا زمزمه می‌کنند... من برای تو آفریده شده‌ام... و چشمانت که در عمق وجودم رخنه کرده‌اند... چقدر با تو بودن را دوست دارم... چقدر به اقتضای زمانه‌ات عادت کرده‌ام... و چه در دوریت غریبی می‌کنم... می‌دانم... بی لگام گشته‌‌ام، بی ‌افسار، بی ‌محافظ، بی‌ کس... چرا که در تمام لحظه‌های غربتم تو را خواسته‌ام... مرا بدان سان که خواهی بخواه... و بدان سان که بینی بخواه... چرا که من برای تو آفریده شده‌ام...



خونه مامان علی بودیم.. گفتن کولرشون خنک نمی کنه.. به علی گفتم برو یه نگاه بنداز ببین از چیشه.. رفت بعد چند دقیقه برگشت.. فکر کرده بوده کولر خاموشه و روشن بوده.. دستش می‌ره لای پره‌های کولر.. تا دیدمش دلم کنده شد.. خون بود که از دستش می‌ریخت.. هی می شست خون بود که از انگشتش سرازیر بود.. نمی‌تونستم دست پر خونشو نگاه کنم.. فقط اشک ریختم.. مامانشم که داغون.. ولی خودش صداش درنیومد.. سریع بردیمش بیمارستان.. عکس انداختن از انگشتش.. خداروشکر عصب انگشتش نبود.. عصب ناخنش آسیب دیده بود و انگشتش از چند طرف پاره شده بود.. بخیه زدن و پانسمان... بمیرم.. چه شب گندی بود.. نگاش که می‌کردم بی اختیار اشکام میومد.. دلم آتیش می‌گرفت...

تا دیروز هم باز دردش زیاد بود اما خداروشکر دیشب که رفتیم پانسمانشو عوض کردیم بهتر بود... یک هفته دیگه هم باید بره بخیه‌هاشو بکشه.. تا حالا توی با هم بودنمون بلایی سرش نیومده بود.. ایشالا دیگه هیچ‌وقت هیچ‌وقت هم طوریش نشه.. تازه فهمیدم اگه کوچکترین اتفاقی براش بیوفته من می‌میرم...

می‌گم کاش من جات اینطوری شده بودم.. می‌گه نه خدانکنه اینجوری من غصه‌ می‌خوردم.. می‌گم خب الان من غصه می‌خورم.. آخرم نتونستم بفهمم کشیدن درد سخت‌تره یا غصه خوردن..

این درد یا اون درد...



قاطی ام.. تا میایم خوش باشیم گند می خوره به همه چی.. به جرات میتونم بگم از تک تک کارکنای این نشر بدم میاد.. از یکی کمتر و از یکی عمیقا متنفرم! گند بزنن بهش که تو کار شانس نیاوردم..

چرا وقتی همه چی خوبه کارت باید همه چیو بزنه بی ریخت کنه.. با هرچی بسازم با این کار لعنتی نمی تونم.. با این آدمای مزخرف نمی تونم! تو این محیط و با این کار هر روز باید حرص بخورم و یه جام درد بگیره!

پنج شنبه خیلی خوش گذشت.. صبح رفتیم دنبال مامان اینا با خانواده خواهر بزرگه رفتیم خونشون.. ناهارو خوردیم عصر یک ساعت رفتیم عیادت دایی.. حالش خوب بود یه عالمه هم شیطونی کرد.. اما فراموشی همچنان هست.. ازونجا هم رفتیم سینما فیلم ورود آقایان.. با تلی از خوراکی که خودمون خجالت کشیدیم.. فیلمش هم قشنگ بود.. خندیدیم...

بعد هم دیگه خونه خاله عصرونه و این چیزا.. برگشتیم خونه.. مثل جنازه افتادم.. یادم نیفتاد بچم علی شام نخورده! خودشم صبح فهمید شام نخورده داشت سکته می کرد! بس که به فکر سلامتیشه :)

دیشب هم پیاده رفتیم پارک و برگشتیم... یعنی تو پارک ترافیک بود از شلوغی.. ولی بازم حال و هوامون عوض شد.. نمایشگاه هم بود صنایع دستی و اینجور چیزا.. قشنگ ولی گرون... شام هم سر راه کباب گرفتیم و بردیم خونه مثل دو تا آفریقایی نشستیم به خوردن.. تازگیا غذای جفتمون زیاد شده...

دیگه مامان علی هم دیروز ظهر رسید.. احتمالا امشب بریم دیدنش..

دیگه همینننن...



تو این هوا ما همچنان بدون کولریم.. تنبل خان نمیره درستش کنه.. البته شبا پنجره اتاق خواب بازه و خنکه اما روزای تعطیل که خونه ایم رسما می پزیم..

پنج شنبه دوستم می خواست برای بار اول بیاد خونمون مرخصی گرفتم.. با بچه ی 4 سالش و یه سه ماهه توی شکمش که مثل قورباغه زده بود بیرون.. تا بعدازظهر خونمون بودن و در حالیکه که خونه مرتب و تمیزم منفجر شده بود رفتن...

جمعه هم خونه مامان خودم بودیم.. مامان علی هم که خیلی یه دفعه ای چهارشنبه رفت کربلا با برادر کوچیکه علی.. ایشالا فردا هم برمیگردن...

این هفته هم احتمالا بریم عیادت داییم.. یکی دو هفته پیش سکته کرده بود و طبق معمول مامانم اینا از من قایم کرده بودن.. اومده بود تو بخش تازه بهم گفتن.. حالش خیلی بده بوده ولی خداروشکر الان بهتره فقط یه کم فراموشی گرفته و یه چیزایی یادش میره...

سرکار هم که می گذره.. واحد روبروی دفترمون رو اجاره کردیم که یه سری برن اونجا.. بس که اینجا داره می ترکه از آدم.. دارن کارای اونورو می کنن.. دکور بندی و اینجور چیزا... محیطشم برام راحتتر شده.. ولی کلا قصدم موندن نیست...

دیشب قرار شد حقوق علی که رسید به یک و نیم من دیگه نرم سرکار به جاش هی برم کلاس و تفریح :))