دلم می خواد بیام بنویسم اما نوشتن انگار یادم رفته.. بعدم اینقدر وقت کم دارم که نمی فهمم زمان چه جوری می گذره.. یه کار تو خونه هم گرفته بودم اعمال ویرایش یه کتاب.. دیگه شد قوز بالا قوز.. اگه مثل اون وقتا خونه بیکار بودم مطمئنا بازم زود به زود می نوشتم.. دلم تنگ می شه واسه اینجا..
بعضی وقتا یه چیز یادم می رفت میومدم از اینجا نگاه می کردم.. اما از کیه هیچی به هیچی.. این قدر ننوشتم نمی دونم چی بگم.. دیگه ریز ریز گفتن نداره.. دلم یه مسافرت حسابی می خواد.. بعد دلم بچه هم می خواد :دی البته الان نه هااا.. کلاً.. علی بفهمه باز غصه ش می گیره اسم بچه آوردم.. فعلا داریم از دوتایی بودنمون استفاده می کنیم..
دلم می خواد بیام عکس بذارم.. عکسای این مدت.. اما خوب دیگه لوسه.. مناسبت نداره.. دیگه دیگه همینننن..
تنها جهت ثبت خاطرات: تولدم نه اردیبهشت بود که علی کیک گرفت خونه مامان بودیم.. برای من و خواهر قوله که طبیعتا تولدمون تو یه روزه یکی یه ساعت سوآچ گرفته بود.. که صد البته برای من نفیس تر و خوشگل تر بود :))
روز زن هم علی جونی خیلی جالبناک هواپز گرفت که اصلا فکر نمی کردم بلد باشه...
مامان علی هم برامون دوباره یه ست روتختی.. یه پیراهن برای من.. و یه سبد گل داد..
روز مرد برای علی جونی یه کیف و یه کتاب گرفتم.. حسابی خوشحال شد از هر دو..
این بود انشای من در باب روزهای گذشته!
این دو تا بیچاره هم دو روز مهمون ما بودند توی حموم البته.. اینقدر کثیف کاری کردند که شبونه زنگ زدیم دوست علی اومد بردشون.. سمت چپیه بازیگره 
  







