دو تا برای هم


مجموعه آثار دکتر علی شریع مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

برف خوشگلی گرفته.. علی داره پای پی‌سی کار می کنه و منم که اینجام.. سوهان ناخنم گم شده و من دارم با دندونهام کارشو انجام می‌دم.. اومدم بنویسم اما بیشتر دارم به دستام نگا می‌کنم که انگار از تو یخ درآوردنش بس که کج و کوله و بی‌روحه.. با ناخونهای کوتاه بلند..

بیست‌وهشت آبان دومین سالگرد ازدواج‌مون بود و ما با بیست‌وهفت تومن پولی که تا آخر ماه برامون مونده بود راه افتادیم سمت لواسون.. نمی‌تونستیم بریم رستوران مسلماً.. واسه همین رفتیم کی وان که فکر می‌کردیم گرون باشه و نبود پیتزای خوشمزه خوردیم.. تازه با سالاد و دلستر.. این که چیزی نیست.. بعدم رفتیم بستنی انتخابی با شیش تا طعم خوردیم و البته من هی طعمامو عوض می‌کردم ولی آقاهه با صبر و حوصله برخورد می‌کرد.. با یه عالمه خامه و شکلات روش.. لرزیدیمو خوردیم و اومدیم خونه روی شکممون جای پنیر پیتزا و خامه و شکلات رو نشون هم می‌دادیم.. حالا به جای اون پولای بی‌ریختِ تو جیبمون، چیزای خوشمزه تو دلمون داشتیم و این خیلی خوب بود... بعدم یه خواب آروم...

دیگه بخوام بگم سه‌شنبه هم با سه تا از دوستا و خواهرقوله رفتیم بیرون شام برگرزغالی و چیزی که اونا بهش می‌گن دوردور و طبیعتاً برای من متاهل زیاد مناسب نبود.. کلی خندیدیم و چرخیدیم و خوش گذشت... درحالی‌که شوخی می‌کردن که تو ازدواج کردی الان غصه می‌خوری که نمی‌تونی شیطنت کنی، اما من با سهم علی شامل یه پیتزا و یه همبرگر و نصف سالاد خودم و دلتنگی برگشتم تو لونه‌ی خودم و اصلاً غصه نخوردم که هیچ... 

وقت فیلم دیدنه.. می‌گه" نگی قهوه درست کن.. بعدم نسکافه بده.. بعدش چایی می‌دی؟" به نظرتون حالش خوبه؟ من برم.. فعلاً


واقعاً من روم میشه بیام بنوسیم؟ بله روم میشه...

خوب سرم زیادی شلوغه... هم سرکار هم خونه.. پاییز و زمستون هم که میشه آدم دیگه انگار خیلی دیگه وقت کم میاره.. بس که روز کوتاهه.. با این ترافیک هم خوب برسم خونه شده 6/5, 7... طبق معمول من تنهام و از تو کمد و شومینه صدا میاد.. علی رفته عروسی دوستش که منم دعوت بودم و مثل همیشه نرفتم... الانم که خوش خیال نشستم می‌نویسم (بله! رادیاتور هم صدا داد!) فردا 4 تا مهمون دارم... دوستام و دخترخاله و خواهر قوله.. اصلاً حال ندارم پاشم کارامو بکنم.. یعنی خوش خیالا.. هیچ کار نکردم..

خب این چند وقته اتفاقای خوب زیاد افتاد.. بچه دوستم نزدیک یک ماه و نیم زود به دنیا اومد.. خداروشکر سالم.. ریزززز.. یعنی فندق.. دو کیلو و دویست گرم.. پوست گشاد.. کله ش اندازه نخود.. وووییی اما یه کوچولو بغلش کردم... ایشالا زود جون بگیره... بعد کارم عوض شد... بسیار عالی.. یعنی یه روز زد به سرم از کلافگی رفتم به آقای مدیر مهربون گفتم دیگه نمی تونم بیام.. یکی رو پیدا کنید من کار رو تحویل می‌دم می‌رم... کلی حرف زدیم و هی گفت چرا.. منم گفتم هم می‌خوام به خودم و زندگی برسم (خالی‌بندی) هم کارمو دوست ندارم (راستکی)..ازم کلی تعریف کرد و گفت نمیخوایم از دستت بدیم (بله منو می‌گفت!!) .. بعد گفت ما واسه سی‌آر‌ام و شیرپوینت (که اون موقع فهمیدم چیه) یکی رو می خواستیم بیاریم.. بیا واسه اونجا اگرم خواستی نیمه وقت بیا... منو میگی؟ بالام در اومد.. البته نامحسوس.. گفتم بذارین فکرامو بکنم.. بعدم اون یکی رئیس صدام کرد که آره اگه حتماً میای ما حساب کنیم که گفتم میام... بعدشم چند جلسه آموزش همون توی دفترمون بود...و به این ترتیب الان نزدیک دو ماهه دارم کارای سایت رو می‌کنم و اون قدر هم که کار زیاده دیگه تمام‌وقتی وجود نداره.. اما خدایی خیلی خوبه و لذت می‌برم ازش... هم تحقیق و تنوع داره.. هم نوشتن توش داره قلمت راه میوفته.. هم ویراستاری یاد می‌گیری.. خلاصه که واقعاً راضیم...ریخت اون همکار بی‌ریختا (همون دو تا) رو هم کمتر می‌بینم و دیگه با همه خیلی خوبم... مخصوصاً با همکارای مستقیمم...

بله این بود این روزای من.. علی همچنان بیکاره و سخت داره می‌گذره.. اگه می‌خواست بره ناسا تا الان ده بار این پروسه تحقیقات و پزشکی و غیره تموم شده بود.. ما همچنان منتظریم که تموم بشه کاراش.. البته دیگه نسبتاً قبول شده اما اعلام نکردن.. نمی‌گن بابا ما خرج داریم زندگی داریم کرایه خونه قبضا اوفففففف....

چطوره برم کارامو بکنم؟ بله فکر خوبیه...


چند تا کامنت رو اشتباهی پاک کردم.. واسه هرکی بود ببخشید..



دلیل نبودنم اصلا مهم نیست.. چون یا حال نداشتم یا حرفی برای گفتن... یا بازی می کردم! اونم سر مزرعه..آهان کامپیوترمون هم خرابه و الان با نت بوک جزقلمون آپ می کنم..

حرفهای تکراری که گفتن نداره.. دیگه می رم سرکار و میام... علی هم از کار قبلیش اومده بیرون و مصاحبه و کارای کار جدیدش رو انجام داده که افتاده تو تحقیقات.. ایشالا تا چند وقت دیگه می ره سر یه کار درست درمون...

دیگه اینکه از حال ما بخواین همچنان سوسک داریم.. همچنان می ترسم و گاهاً گریه می کنم...

گلای خوشگلی دارم که حسابی بهشون می رسم و اینقدر رسیدم که بی ربط مثلاً یه نوع گل توی یه گلدون دو نوع گل داره و یه نوع فلفل هم درآورده.. بیا! اینم نتیجه رسیدگی زیاد.. البته اینا همه نتیجه تجربیات مزرعه داریه.. اسمش گندمیه ... اینم فلفلاش.. و این یه نوع گلش اینجا کامل نیست...

اینم از دور.. اگه یادتون باشه همه رو خودم کاشته بودم و این...

اینم یاسیه که مامان علی با کادوی تولدم داد.... گلاش دیگه ریخته..


اجازه بدین از کارم هم بگم.. کارم خیلی بهتره.. با همکارام راحت تر شدم و اکیداً عرض می کنم که مشکل از منه.. چون این مشکلات یک طرفه ست و نه کسی با اونا مشکل داره و نه اونا با من... پس همه چی برمیگرده سمت اخلاق گند بنده.. و البته کاری که دوسش ندارم که نهایت همه چی برمیگرده به همین موضوع.. ولی خدایی دو نفرن که خیلی رو مخن :)) و اصلا اینارو می بینم حالم خراب میشه بس که گندن :دی بقیه همه خوبن..  و جداً با یه مدیر خیلی خیلی خوب...


پ.ن: مامان جونیم مشهده.. ایشالا فردا میاد...

پ.ن 2: با علی یه حرفایی زدیم که یه کار راه بندازیم که من تجربه ش رو دارم و علی هم که دیگه اساس اولیه رو می ذاره و..... یه کار برای خودمون... که ایشالا اگه گرفت برای خودمون کار کنیم.. البته من... فعلا مونده تا چی بشه.. زمان می بره..

پ.ن 3: راستی چند تا از کتاب کودک ها رو هم دادم به یه ناشر نسبتاً خوب.. خوشش اومده و پیغام داده که تا چند ماه می تونم صبر کنم یا نه.. گفتم چرا که نهههه...



سال ۸۵ درست همین روز درست همین ساعتا برای اولین بار اومدی کتابفروشی.. از اون روز چیز زیادی یادم نیست اما تو خوب یادته و حرص می‌خوری که من یادم نیست.. چون من اصلا حواسم به تو نبود و انگار تو همه حواست به من بوده.. دیگه اینجوریا شده بود که روزای زوج نزدیکای ظهر سر و کله‌تون پیدا می‌شد.. تو و دوستت.. بعد از کلاسا سر از کتابفروشی درمیاوردین.. روزای اول هی من اخم و تخم می‌‌کردم.. می‌گفتم نه نه نه... تازه دو ماه از کار کردنم تو اون انتشارات می‌گذشت و به نظرم خیلی ضایع بود بخوام حتی باهات خوب برخورد کنم.. گذشته از همه اینا اون موقع اصلا ازت خوشم نیومد... مث بچه‌ها می‌رفتم به دو تا از همکارام که مرد بودن می‌گفتم این دو تا پسرا اومدن بیاین پیش من که تنها نباشم.. گذشت و گذشت.. اینقدر اومدی.. اینقدر زنگ زدی.. اینقدر کتابامونو خریدی و خریدی..............

به خودم اومدم دیدم دیگه منم که می‌خوامت.. دلم رفت پی پاکیت.. خوبیت.. مهربونیت..

به مامان از همون روز اول گفته بودمت و خیالم راحت بود...

بار اول پارک لاله.. اولین بار همونجا دستمو گرفتی و یخ کردم.. روزای خوشمون شروع شد.. رسید به روزای سخت.. گذشت و گذشت.. به خودم اومدم دیدم تو خونه مشترکمونیم و داری کمک می‌کنی سنجاقای موهامو دربیارم..بعد اون تو شدی مرد من و مرد خونه.. منم شدم زن تو و زن خونه.. با همه خوشی و تلخی‌هایی که داشتیم.. با همه قهرها و آشتی‌ها... حالا هنوزم هر روز خدارو شکر می‌کنم که تو رو فرستاد اونجا واسه کتاب خریدن... کتابایی که هرجای دیگه هم می‌تونستی بخریشون..

تا آخر عمر پابه‌پات دیوونه می‌شم.. ادا درمیارم.. می‌گم می‌خندم.. چشماتو از پشت می‌گیرمو تاب می‌خورم.. رو پات می‌شینم و می‌گیرمت تو بغلم.. هزارتا ماچت می‌کنم... هر روز یه اسم برای بچمون انتخاب می‌کنم... ادامو درمیاری و می‌خندم.. اداتو در میارم و می‌خندی.. باهم شعر می‌خونیم و می‌رقصیم.. این روزا تا هستی و هستم مال ماست.. علی خودم....


چشمانی که صاف... چشمانی که به دیدن تو عادت دارند... و لبهایم با عطر دهان تو خو گرفته‌‌اند... و دستهایت ترانه ماندن را چه زیبا زمزمه می‌کنند... من برای تو آفریده شده‌ام... و چشمانت که در عمق وجودم رخنه کرده‌اند... چقدر با تو بودن را دوست دارم... چقدر به اقتضای زمانه‌ات عادت کرده‌ام... و چه در دوریت غریبی می‌کنم... می‌دانم... بی لگام گشته‌‌ام، بی ‌افسار، بی ‌محافظ، بی‌ کس... چرا که در تمام لحظه‌های غربتم تو را خواسته‌ام... مرا بدان سان که خواهی بخواه... و بدان سان که بینی بخواه... چرا که من برای تو آفریده شده‌ام...



خونه مامان علی بودیم.. گفتن کولرشون خنک نمی کنه.. به علی گفتم برو یه نگاه بنداز ببین از چیشه.. رفت بعد چند دقیقه برگشت.. فکر کرده بوده کولر خاموشه و روشن بوده.. دستش می‌ره لای پره‌های کولر.. تا دیدمش دلم کنده شد.. خون بود که از دستش می‌ریخت.. هی می شست خون بود که از انگشتش سرازیر بود.. نمی‌تونستم دست پر خونشو نگاه کنم.. فقط اشک ریختم.. مامانشم که داغون.. ولی خودش صداش درنیومد.. سریع بردیمش بیمارستان.. عکس انداختن از انگشتش.. خداروشکر عصب انگشتش نبود.. عصب ناخنش آسیب دیده بود و انگشتش از چند طرف پاره شده بود.. بخیه زدن و پانسمان... بمیرم.. چه شب گندی بود.. نگاش که می‌کردم بی اختیار اشکام میومد.. دلم آتیش می‌گرفت...

تا دیروز هم باز دردش زیاد بود اما خداروشکر دیشب که رفتیم پانسمانشو عوض کردیم بهتر بود... یک هفته دیگه هم باید بره بخیه‌هاشو بکشه.. تا حالا توی با هم بودنمون بلایی سرش نیومده بود.. ایشالا دیگه هیچ‌وقت هیچ‌وقت هم طوریش نشه.. تازه فهمیدم اگه کوچکترین اتفاقی براش بیوفته من می‌میرم...

می‌گم کاش من جات اینطوری شده بودم.. می‌گه نه خدانکنه اینجوری من غصه‌ می‌خوردم.. می‌گم خب الان من غصه می‌خورم.. آخرم نتونستم بفهمم کشیدن درد سخت‌تره یا غصه خوردن..

این درد یا اون درد...


   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>